انجمن سایت تفریحی برای جوانان ایرانی

بازگشت   انجمن سایت تفریحی برای جوانان ایرانی > موضوعات عمومی > گفتگوی آزاد

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 03-08-2010, 06:56 PM   #1
mahiar0
مدیر کل انجمن
 
Snake Champion!
تاریخ عضویت: Oct 2009
نوشته ها: 24
سپاس ها: 1
سپاس شده 1 در 1 پست
Smile داستان های کوتاه و جالب

دراین تاپیک داستان های کوتاه و جالب رو بگذارید
mahiar0 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-08-2010, 06:58 PM   #2
mahiar0
مدیر کل انجمن
 
Snake Champion!
تاریخ عضویت: Oct 2009
نوشته ها: 24
سپاس ها: 1
سپاس شده 1 در 1 پست
پیش فرض خدا چه می خورد؟

حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید:

بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.

وزیر سر در گریبان به خانه رفت .

وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟

و او حکایت بازگو کرد.

غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.

وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟

- غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟

- آفرین غلام دانا.

- خدا چه میپوشد؟

- رازها و گناه های بندگانش را

- مرحبا ای غلام

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد

ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.

- چه کاری ؟

- ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به

درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.

وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند

پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام

و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.
mahiar0 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-08-2010, 06:58 PM   #3
mahiar0
مدیر کل انجمن
 
Snake Champion!
تاریخ عضویت: Oct 2009
نوشته ها: 24
سپاس ها: 1
سپاس شده 1 در 1 پست
پیش فرض ساحل و صدف

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي*زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي*شود و چيزي را از روي زمين بر مي*دارد و توي اقيانوس پرت مي*کند. نزديک تر مي شود، مي*بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي*افتد در آب مي*اندازد.

- صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي*خواهد بدانم چه مي کني؟

- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي*تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي*کند؟

مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: "براي اين يکي اوضاع فرق کرد."
mahiar0 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-08-2010, 06:59 PM   #4
mahiar0
مدیر کل انجمن
 
Snake Champion!
تاریخ عضویت: Oct 2009
نوشته ها: 24
سپاس ها: 1
سپاس شده 1 در 1 پست
پیش فرض راه بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده*اي راه مي*رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه*اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت*ها طول مي*كشد تا مرده*ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده *روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي*ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي*شد و در وسط آن چشمه*اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه *بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازه*بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه*ايم."

دروازه *بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي*توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي*خواهد بوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه*اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه*اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه*اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي*شد. مردي در زير سايه درخت*ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه*ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ*ها چشمه*اي است. هرقدر كه مي*خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي*شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي*توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي*خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي*شود! "

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي*كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي*مانند...
mahiar0 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-08-2010, 06:59 PM   #5
mahiar0
مدیر کل انجمن
 
Snake Champion!
تاریخ عضویت: Oct 2009
نوشته ها: 24
سپاس ها: 1
سپاس شده 1 در 1 پست
پیش فرض شيطان و نمازگزار

مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمين خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد.

مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))، از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند.

مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود.

مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد.

شيطان در ادامه توضيح مي دهد:

((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.)) وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد، خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد.

بنابراين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
mahiar0 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-08-2010, 06:59 PM   #6
mahiar0
مدیر کل انجمن
 
Snake Champion!
تاریخ عضویت: Oct 2009
نوشته ها: 24
سپاس ها: 1
سپاس شده 1 در 1 پست
پیش فرض معلم،سیب و توت فرنگی

یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می*داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3).

او نا امید شده بود. او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است" تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می*تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

پسر که در قیافه معلمش نومیدی می*دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد "4"..... نومیدی در صورت معلم باقی ماند.

به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی*تونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشم*های برق*زده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟

معلم خوشحال بنظر می*رسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل جواب داد "3"؟ حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد "4"!!!

خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم" نتیجه : اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.
mahiar0 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-08-2010, 06:59 PM   #7
mahiar0
مدیر کل انجمن
 
Snake Champion!
تاریخ عضویت: Oct 2009
نوشته ها: 24
سپاس ها: 1
سپاس شده 1 در 1 پست
پیش فرض لغزش عالم

آورده اند: ابوحنيفه از محلي عبور مي كرد كودكي را ديد در گل بمانده به او گفت: گوش دار تا نيفتي!
كودك پاسخ داد افتادن من سهل است اگر بيفتم تنها باشم، اما تو گوش دار كه اگر پاي تو بلغزد همه مسلمانان كه از پس تو آيند بلغزند.

(تذكره الاولياء)
mahiar0 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-08-2010, 07:00 PM   #8
mahiar0
مدیر کل انجمن
 
Snake Champion!
تاریخ عضویت: Oct 2009
نوشته ها: 24
سپاس ها: 1
سپاس شده 1 در 1 پست
پیش فرض میخ و عصبانیت!

پدری ، پسر بداخلاقی داشت که زود عصبانی می شد. یک روز پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد.. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد

پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود

پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي.. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزیكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.»
mahiar0 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-08-2010, 07:00 PM   #9
mahiar0
مدیر کل انجمن
 
Snake Champion!
تاریخ عضویت: Oct 2009
نوشته ها: 24
سپاس ها: 1
سپاس شده 1 در 1 پست
پیش فرض گلفروش

دربست!

زد روي ترمز. با خستگي پرسيد: كجا؟

بهشت*زهرا.

با خودش فكر كرد: «اگه داداش باهام راه بياد و بازم ماشينش رو بهم بده، با دو سه شب مسافركشي تو هفته، شهريه اين ترمم جور مي*شه.»

پايش را روي پدال گاز فشرد. ماشين پرواز كرد. اتوبان، بي*انتها به نظر مي*رسيد. در گرگ و ميش آسمان، رويايي دراز پلك*هايش را سنگين*تر كرد. صداي پچ*پچ مسافرهاي صندلي عقب، مثل لالايي نرمي در گوش*هايش ريخت.

يكباره صداي برخورد جسمي سنگين، او را از خواب پراند. ناخودآگاه ترمز كرد. مثل كابوس*زده*ها، از ماشين بيرون پريد. وسط جاده، پسري هم*قد و قواره خودش، مچاله افتاده بود و هنوز نيمي از گل*هاي رز و مريم را در دست داشت.
mahiar0 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-08-2010, 07:00 PM   #10
mahiar0
مدیر کل انجمن
 
Snake Champion!
تاریخ عضویت: Oct 2009
نوشته ها: 24
سپاس ها: 1
سپاس شده 1 در 1 پست
پیش فرض داستان دو* دوست *صميمي

دو* دوست *صميمي احمد و محمود دو دوست صميمي بودند كه در دهكده*اي دور از شهر زندگي مي*كردند. اين دو پسربچه همسايه ديوار به ديوارند و خانواده*شان به كشاورزي مشغول بودند. پدر احمد آرزو داشت كه پسرش دكتر شود تا به مردم ده خدمت كند و مادر محمود دعا مي*كرد كه پسرش مهندس شود تا خانه*هاي ده را محكم و قشنگ بسازد.

روز اول مهر بود و قرار شد كه اين دو دوست صميمي به مدرسه بروند خيلي خوشحال شدند. هر دو كتاب*هايشان را جلد كردند و قلم و دفترچه فراهم كردند تا درس معلم را خوب ياد بگيرند و قبول شوند و اتفاقا هر سال جزو شاگردان اول و نمونه بودند. احمد كه پدرش از بيماري مرموزي رنج مي*برد دلش مي*خواست زودتر بزرگ شود و به آرزوي پدرش جامه عمل بپوشاند و به مردم ده خدمت كند زيرا دهي كه احمد و محمود در آنجا زندگي مي*كردند، دكتر نداشت و آنها اگر كوچك*ترين ناراحتي پيدا مي*كردند بايد يك فاصله طولاني تا ده ديگر را كه دكتر داشت طي كنند.

هنوز چند ماهي از رفتن احمد و محمود به مدرسه نگذشته بود كه بيماري پدر احمد بدتر شد و متاسفانه يك روز صبح كه احمد آماده رفتن به مدرسه شده بود متوجه شد كه پدرش مرده است.

احمد پس از مرگ پدرش بسيار گريه كرد از طرفي او ديگر نمي*توانست اين روزها به مدرسه برود و درس بخواند چون با همان سن كم بايد در كشاورزي به مادرش كمك مي*كرد تا بتواند زندگي خواهر و مادر خود را تامين نمايد.

محمود كه دوست خوبي براي احمد بود وقتي متوجه جريان شد با معلم او صحبت كرد و معلم هم ماجرا را براي مدير مدرسه تعريف كرد و قرار شد كه معلم مهربان شب*ها به احمد درس بدهد تا او بتواند هم كار كند و هم درس بخواند.

احمد روزها كار مي*كرد و شب*ها درس مي*خواند و هرسال هم قبول مي*شد و در اين راه محمود به احمد كمك مي*كرد و هر چه ياد گرفته بود به او مي*آموخت.

خلاصه ماجراي احمد و محمود به اينجا ختم مي*شود كه پس از طي ساليان دراز احمد بر اثر تلاش و كوشش دكتر شد و به خدمت مردم ده پرداخت و محمود هم همان طور كه آرزو مي*كرد مهندس شد و به آباد كردن ده كوچكشان پرداخت.
mahiar0 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کدهای HTML غیر فعال است

مراجعه سریع


اکنون ساعت 06:44 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.4
Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises