![]() |
|
|||||||
| ثبت نام | راهنما | لیست کاربران | تقویم | بازی ها | جستجو | ارسالهاي امروز | نشانه گذاري انجمن ها به فرم خوانده شده |
![]() |
|
|
ابزارهای موضوع | نحوه نمایش |
|
|
|
|
#1 |
|
مدیر کل انجمن
|
دراین تاپیک داستان های کوتاه و جالب رو بگذارید
|
|
|
|
|
|
#2 |
|
مدیر کل انجمن
|
حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید:
بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی. وزیر سر در گریبان به خانه رفت . وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد. غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد. وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟ - غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟ - آفرین غلام دانا. - خدا چه میپوشد؟ - رازها و گناه های بندگانش را - مرحبا ای غلام وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید. غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی. - چه کاری ؟ - ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم. وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟ و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید. پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد. |
|
|
|
|
|
#3 |
|
مدیر کل انجمن
|
مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي*زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي*شود و چيزي را از روي زمين بر مي*دارد و توي اقيانوس پرت مي*کند. نزديک تر مي شود، مي*بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي*افتد در آب مي*اندازد.
- صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي*خواهد بدانم چه مي کني؟ - اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد. - دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي*تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي*کند؟ مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: "براي اين يکي اوضاع فرق کرد." |
|
|
|
|
|
#4 |
|
مدیر کل انجمن
|
مردي با اسب و سگش در جاده*اي راه مي*رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه*اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت*ها طول مي*كشد تا مرده*ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده *روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي*ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي*شد و در وسط آن چشمه*اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه *بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازه*بان: "روز به خير، اينجا بهشت است." "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه*ايم." دروازه *بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي*توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي*خواهد بوشيد." - اسب و سگم هم تشنه*اند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است." مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه*اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه*اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي*شد. مردي در زير سايه درخت*ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: " روز بخير!" مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنه*ايم . من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ*ها چشمه*اي است. هرقدر كه مي*خواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي*شان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي*توانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط مي*خواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي*شود! " - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي*كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي*مانند... |
|
|
|
|
|
#5 |
|
مدیر کل انجمن
|
مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمين خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش را عوض کرد و راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد. مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))، از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند. مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود. مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد. شيطان در ادامه توضيح مي دهد: ((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.)) وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد، خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد. بنابراين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم. |
|
|
|
|
|
#6 |
|
مدیر کل انجمن
|
یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می*داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3). او نا امید شده بود. او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است" تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می*تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسر که در قیافه معلمش نومیدی می*دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد "4"..... نومیدی در صورت معلم باقی ماند. به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی*تونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشم*های برق*زده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟ معلم خوشحال بنظر می*رسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل جواب داد "3"؟ حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد "4"!!! خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم" نتیجه : اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم. |
|
|
|
|
|
#7 |
|
Junior Member
تاریخ عضویت: May 2010
محل سکونت: خوزستان
نوشته ها: 6
سپاس ها: 1
سپاس شده 2 در 2 پست
|
بیسکویت سوخته (داستان)زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذائی که معمولا در صبحانه میخورند را برای شب درست کند.
و من به یاد می آورم آن شب بخصوص را وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شبی که خیلی از آن گذشته، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید: که امروز را مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد. وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که صدای مادرم را شنیدم که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.)) بعداً همان شب، رفتم که پدرم را برای شب بخیر ببوسم ،و از او سوال کردم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت: ((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار داشته و خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!)) زندگی مملو از چیزهای ناقص است و افراد هم دارای کاستی هائی هستند. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد. و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی. چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر تو نشود. |
|
|
|
|
|
#8 |
|
Junior Member
تاریخ عضویت: Aug 2010
نوشته ها: 15
سپاس ها: 0
سپاس شده 1 در 1 پست
|
شاگردي از استادش پرسيد:عشق چيست؟
استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پربار ترين خوشه را بيار.اما در هنگام عبور به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي! شاگرد به گند مزار رف و بهد از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد:چه اوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ!هرچه جلو مي رفتم، خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پر پشت ترين،تا انتها ي گندمزار رفتم... استاد گفت:عشق يعني همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن امد كه :به جنگل برو و بلند ترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي! شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد: او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم،انتخاب كردم. ترسيدم كه اگه جلوتر بروم،باز هم دست خالي برگردم. استاد باز گفت:ازدواج يعني همين! |
|
|
|
|
|
#9 |
|
Junior Member
تاریخ عضویت: Aug 2010
نوشته ها: 15
سپاس ها: 0
سپاس شده 1 در 1 پست
|
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دوتا از انها به داخل گودال عميقي ليز خورده و روي ديواره گودال گير كردند.
بقيه قورباغه ها كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چقدر عميق است،به دو قورباغه گفتند كه ديگر چاره اي نيست،شما به زودي سقوط مي كنيد و مي ميريد! دو قورباغه،اين حرفها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر،مدام مي گفتند كه دست از تلاش بردارند،چون نمي توانند از گودال خارج شوند و خيلي زود خواهند مرد.بالاخره يكي از دو قورباغه ، تسليم گفته هاي ديگران شد و دست از تلاش برداشت. و سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد. اما قورباغه ديگربا تمام توان براي بيرون امدن از گودال تلاش ميكرد. هرچه بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند كه تلاش بيشتر فايده اي ندارد،او مصمم تر مي شد!! تا اينكه بالاخره از گودال خارج شد. وقتي بيرون امد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند مگر تو حرف هاي ما را نمي شنيدي؟!! معلوم شد قوربا غه ناشنواست!در واقع،او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند!! ديديد كه چطور حرف ها و كلمات ديگران مي تواند انقدر در موفق شدن و يا شكست خوردن ما تاثير بخش باشد. |
|
|
|
|
|
#10 |
|
Junior Member
تاریخ عضویت: Aug 2010
نوشته ها: 15
سپاس ها: 0
سپاس شده 1 در 1 پست
|
داستان آموزنده
داستان مردی که جهنم را خرید! در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می*فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می*کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می*برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ *** را داخل جهنم راه نمی*دهم...! |
|
|
|
![]() |
| برچسب ها |
| خرید, فروش |
| ابزارهای موضوع | |
| نحوه نمایش | |
|
|